1397/8/27 - 
»
ادبیات

ادبیات دفاع مقدس (خاطره، شعر، داستان)
ادبیات دفاع مقدس (خاطره، شعر، داستان)

خاطراتی از استقامت شهدای دفاع مقدس

هیچ چیز جز شهادت

هیچ چیز جز شهادت یک روز امام جمعه اصفهان برای بازدید آمد، او را بردیم طرف گمرک. تا هم آن منطقه را ببیند و هم نظرش را درباره بردن و استفاده کردن از دویست سیصد تا تویوتا کارینایی که در گمرک مانده بود بگیریم. ظاهراً عراقیها او را دیده ادامه ...

فریادهای بی صدا

فریادهای بی صدا ما در جابجایی هایی که داشتیم، برای پیاده شدن از اتوبوس، طبیعتاً باید سرمان را خم می کردیم. چرا که سقف اتوبوس کوتاه بود. همین طور که سرمان خم بود و پایین می آمدیم، دو طرفمان مأموران عراقی به ردیف ایستاده بودند از ادامه ...

خاطرات شهدای دفاع مقدس

چون رود خروشان

چون رود خروشان نزدیکی های ظهر، همه به استراحت مشغول بودیم. من نزدیک شیر علی دراز کشیده بودم. او بر اثر خستگی مفرط، زودتر از همگان به خواب فرو رفته بود. هر از گاهی نسیمی می وزید. اما این بار، باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. بچه ادامه ...

خاطرات شهدای دفاع مقدس

گامهای استوار

گامهای استوار در عملیات کربلای پنج، مقرّ مهندسی، توسط دشمن شیمیایی شد و تعدادی از بچه ها شهید و مصدوم شدند. بعد از چند ساعت، ما را برای احداث یک جاده به کنار نهر جاسم، اعزام کردند. قرار بود جاده ای در کنار نهر احداث کنیم. فاصله ادامه ...

خنده با دیده ی تر!

خنده با دیده ی تر! اندک اندک بوی عملیات خیبر به مشام می رسید. رزمندگان در انتظار آهنگ عملیات و یورش جانانه، لحظه شماری می کردند. آن روزها در مهندسی تیپ نزد شهید «حمید شمایلی» بودم و عزمم را جهت شرکت در عملیّات، آن هم به ادامه ...

خاطراتی از شهدای دفاع مقدس

روزهای حماسه (3)

روزهای حماسه (3) یک شب که از خط برمی گشت، پشت فرمان از شدت خستگی خوابش می برد در فلکه اهواز ماشینش به درخت برخورد کرده و چپ می شود سیّد علی از شدت خستگی از خواب بیدار نمی شود. صبح متوجه می شود که چند ساعت قبل ادامه ...

سختی های اسارت

سختی های اسارت آخرین یگانی که دستور عقب نشینی را دریافت کرد ما بودیم. آن هم زمانی که با تمام نفرات در منطقه ی شیب نیسان (منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی) در محاصره کامل عراق افتاده بودیم، گروه ما سیصد نفر می شد. از ظهر گذشته بود که ادامه ...

خاطراتی از شهدای دفاع مقدس

روزهای حماسه (2)

روزهای حماسه (2) آتشی که عراقی ها روی بچه ها می ریختند، کلافه شان کرده بود. تو گویی از زمین و آسمان آتش می بارید. فشار بیش از حدی هم از لحاظ روحی و روانی، به بچه ها وارد می شد و در این وادی آتش و خون و جنگ اعصاب ادامه ...

خاطراتی از شهدای دفاع مقدس

روزهای حماسه (1)

روزهای حماسه (1) در هر عملیّات شهید همّت سخت ترین کارها را بر عهده می گرفت. در تمام مأموریت های سنگین، اگر نگویم نفر اوّل بوده، یکی از افراد درجه ی اولی بود که مأموریّت های سنگین را بر عهده می گرفت. از جمله ی این عملیّات ها، ادامه ...

کمبود مهمات

کمبود مهمات زمانی که نیروهای ارتش به منطقه وارد شدند، علی برای جبران کمبود شدید مواد غذایی و مهمّات، به سراغ آن ها رفت. فرمانده وقتی سماجت علی را برای گرفتن مهمّات دید، بخشنامه ای نشان داد که بنی صدر دستور داده بود حتی یک ادامه ...

خاطراتی از استقامت شهدای دفاع مقدس

مثل کوه

مثل کوه در منطقه کردستان، خورشید کم کم رو به غروب بود. پایگاه ما منطقه حائلی بود میان سدّ بوکان و شهر بوکان. ما در پایگاه شماره ی یک یا اصطلاحاً توپخانه بودیم. حول و حوش ساعت پنج بعد از ظهر بود که به پایگاه ما شبیخون ادامه ...

بوی خون و باروت

بوی خون و باروت چند روز بعد حسین رضوانیان و عده ای از بچه ها از مرخصی آمدند. دو روز قبل نیز مهرابی- فرمانده ی دسته ی خمپاره- ساعت دو نیمه شب با عجله به اتاق آمد و گفت: «جلیل وفا کجا خواب است؟ زود بیدارش کنید.» ادامه ...

شیران طریقت

شیران طریقت سرم را بالا آوردم ببینم در خط عراق چه خبر است که دیدم یک عراقی با آر پی جی به سمت من نشانه رفته. رفتم زیر آب. گرمی و نور گلوله را که دقیقاً از بالای سرم رد شد، احساس کردم. ادامه ...

جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (3)

جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (3) در کردستان همراه «یوسفی و موسوی» سوار بر موتور به طرف «ایلام» حرکت کردیم با ماشین تا «ایلام» هشت ساعت طول می کشید و وسایلمان بیست لیتر بنزین، کیسه خواب و دو اسحله بود. هنوز یک ساعت از حرکت نگذشته بود ادامه ...

کمبود مهمّات، تشنگی درگیری با دشمن

کمبود مهمّات، تشنگی درگیری با دشمن ساعت دوازده شب گفتند؛ هر پنج نفر مشغول کندن یک سنگر شوید. زمین آنقدر رطوبت داشت که نیازی به استفاده از کلنگ نداشتیم. ادامه ...

مجروح و تشنه!

مجروح و تشنه! موعد حمله داشت نزدیک می شد. ساعت 21:30 دقیقه ی شب 1361/4/21 بود قرار بود گردان «سیف الله» خط شکن باشد. باید از استحکامات قوی دشمن عبور می کردیم. بچه ها به این گونه استحکامات، هیچ فکر نمی کردند و تنها ادامه ...

جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (2)

جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (2) «مهدی» مقاومتی نمی کند و علی بر می خیزد و از «دجله» عبور می کند و در آن طرف رود مستقر می شود. بار سنگینی از دوش «آقا مهدی» برداشته شده. نفس راحتی می کشد و احساس می کند، سبکتر شده است. در گوشه ای از سنگر ادامه ...

گرسنگی

گرسنگی نوجوانی سیزده و یا چهارده ساله بود. اندامی بسیار نحیف و لاغر و قدی کوتاه داشت. رنگ زردِ چهره و اسکلتی بودن صورتش، حاکی از آن بود که مدت زمان زیادی است غذا نخورده است. چشمانش گود افتاده و استخوان گونه هایش ادامه ...

غذای لذیذ از برگ درختان!

غذای لذیذ از برگ درختان! بالاخره به این نتیجه رسیدیم که چاره ای جز خوردن برگ همین درخت های موجود نداریم. لذا به حسین گفتم: «از این چند درختی که در بیشه هست، برگ هایی را بچین و در آب بشوی تا هر نوع را که بیشتر قابل خوردن بود، استفاده ادامه ...

خاطراتی از استقامت حماسی شهدای دفاع مقدس

زیر باران گلوله

زیر باران گلوله چهل سانت برف آمده بود. سوز سرما از مغز استخوانت هم رد می شد. خیلی از بچه ها کلاه اورکت را هم کشیده بودند روی کلاهی که سرشان بود. همه کز کرده بودند توی خودشان. ادامه ...

  ارسال شده در تاریخ : 1392/8/7 متن کامل >>

 

 آمار بازدید 
بازديد امروز :  22
کل بازديد سایت :  70434
بازديدکنندگان آنلاین :  18
زمان بارگزاری : 0 ثانیه
آی پی شما : 103.215.221.195